باران جانباران جان، تا این لحظه: 17 سال و 3 روز سن داره

روزی که باران آمد

خيلى وقته نيومديم اينجا 🙈🙈🙈دلم براى تك تكتون تنگ شده

تولد چهار سالگی

به لطف خدا امسال تونستیم برای تولدت بریم شمال و در منزل یکی از بستگان در کنار فامیل تولد چهار سالگیت رو جشن بگیریم گرچه فرصت کم اجازه یه جشن بزرگ رو بهمون نداد ولی حسابی به همه خوش گذشت اینجا بابا و عمه شما رو تو راه پله نگه داشتن تا مهمونا فشفشه ها رو روشن کنن این عکس بدو ورودت که هنوز از دیدن یهویی مهمونا کمی خجالت زده بودی بقیه عکس ها در ادامه مطلب در حال ارتکاب جرم اینم آرمینا جون تنها مهمون زیر 12 سال تولد پایکوبی و تخلیه انرژِی ...
7 آبان 1392

چهار سال که با همیم

دوباره هفت آبان و نو شدن روزشمار زندگیت دلبرکم شما که با وجودت برکت و شور و نشاط زندگی ما رو صد چندان کردی حالا با ورودت به سال پنجم زندگیت واقعا بزرگ و خانم شدی و هر روز که نگاهت میکنم به خودم میبالم که دختری چون تو دارم و خدا رو شکر میکنم که همچین فرشته ای برام فرستاده
7 آبان 1392

و اما یزد

از وقتی برگشتیم شما همش حوصله ت سر میره گاهی با آنا میری تو حیاط مجتمع توپ بازی میکنی گاهی منو بابا هم اگه فرصت داشته باشیم میام و با هم تو حیاط پشتی که همیشه خلوت هست بازی میکنیم چند روز پیش خلاقیتت گل کرده بود و بازی اختراع میکردی به آنا میگفتی شما روی این صحنه (درب فاضلاب) باش من رو این صحنه (که دقیقا روبروی هم بودن ) بعد برای هم توپ مینداختین جالب این بود که قانون بازی طوری بود که شما از صحنه ات میتونستی خارج شی ولی آنا نه ، تو بازی با بابا هم یه دروازه فرضی در نظر گرفتی که اگه توپ ازش رد میشد به قول خودت بابا گل باز  (احتمالا به معنی بازنده) میشد خلاصه اینکه حسابی زندگی کسل کننده آپارتمانی روی تقویت خلاقیت شما موثر بود...
17 مهر 1392

اجی مجی لا ترجی بوب

قبلا توی پستی در مورد این بازی غیب کردن باران (که پدر باران با خوندن ورد اجی مجی لا ترجی بوب اینکار رو انجام میداد و ما وانمود میکردیم که فقط صدای باران رو میشنویم ) و بعد از یاد گرفتن ورد غیب کردن ما توسط باران نوشته بودم و اما داستان : ما یه ماهی بود که شمال بودیم و پدر باران یزد از اونجایی که باران احساساتشو خیلی کم نشون میده تو این مدت اصلا حرفی دال بر اینکه بابا چرا نمیاد و از این حرفها نمیزد و از طرفی پدر باران وقتی تلفنی باهاش صحبت میکردم همش میگفت که شرایط کارم طوریه که نمیتونم بیام و شما خودتون برگردید ما هم منتظر بودیم تا مادر من یعنی آنای باران که به مسافرت رفته بود برگرده تا با هم برگردیم یزد یه شب خ...
9 مهر 1392

آلبوم خاطرات

آلبوم دیجیتالی خاطراتم را ورق که میزدم به این عکس رسیدم که با پارچه ی آنا و تیله هایی که جمع می کردم و بقایای یه دسته گل عزیز گرفته شده پی نوشت : چند وقته به اسم فاطمه علاقه مند شدی گاهی صدات که میکنم باران می گی نه فاطمه ...
18 خرداد 1392

روح بزرگوار تو

دخترکم کوچکی این روزهای مادرت را به بزرگی روح بزرگوارت ببخش کاش رفتارم با دلم همراه شود عکس مربوط به خاله بازی به سبک بچگی خودمان با باران حدودا پارسال ...
9 خرداد 1392

درباره هولو

جناب هولو خان یکی از نوادگان لولوی معروف که این روزها زیاد به کمک بنده میاد قضیه از این قرار که من یه موجود خیالی اختراع کردم که کمی دستشون کجه و هر وقت باران اسباب بازیهاشو جمع نکنه یا لج کنه برای استفاده از چیزی که نباید استفاده کنه این جناب هولو ناغافل میاد و صورت مسئله رو پاک میکنه یعنی اون اسباب بازی رو بر میداره میبره واسه بچه هاش بازی کنن تا وقتی مشکل رفتاری باران حل شد بر گردونه . قبلا ها که باران کوچکتر بود با جایزه های فرشته مهربون که اغلب خوراکی بود و زیر بالشت باران می گذاشت بعضی مسائل حل میشد ولی این رسم جایزه گیری داشت به اعتیاد تبدیل میشد که فرشته مهربون برای همیشه از خونه ما رفت و یه سالی میشه که هولو اومده موجود خوبیه ...
22 ارديبهشت 1392